همزمان با انقلاب

می خواهیم که در خط انقلاب حسینی بمانیم

همزمان با انقلاب

می خواهیم که در خط انقلاب حسینی بمانیم

همزمان با انقلاب

حسرتی در دل مانده و روز به روز تازه میشود که منشاء آن در کربلاست
حسرت بیداری
همزمان با انقلاب یعنی:
افرادی که روزی با انگیزه های تند انقلابی حرکت می کردند، اکنون دیدگاههای آنها ۱۸۰ درجه تغییر کرده و حتی بیّنات انقلاب اسلامی برای آنها نامفهوم است. باید مراقب بود.مقام معظم رهبری امام خامنه ای حَفَظَهُ الله
انشاالله که در زمان مرگ بر حق باشیم و همچون علی اکبر ابن الحسین (ع) به شهادت برسیم>تنهای تنهای تنها در کنار ولی الله

آخرین نظرات

عشقم شهید ابوالفضل رفیعی

شنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۲، ۰۱:۱۱ ق.ظ

چیزی که از آن گفتگو هرگز از یادم نمی رود معجزه شفای آقای رفیعی بود. برای خانواده شهید رفیعی، (جانشین لشکر 5 نصر) مهمترین اتفاق و افتخار، شفای او بود. در آن گفتگو همسر شهید تعریف کرد:یک بار از ناحیه پا ترکش خورد، به طوری که پایش باید از مچ قطع می شد، اما او روز قبل از عمل از بیمارستان فرار کرد تا به عملیات برسد !وقتی از عملیات برگشت پاهایش بدتر شده بود. دوباره بستری شد و پزشکان این بار اعلام کردند که پایش باید از زانو قطع شود! آن روز همه با اندوه زیاد به خانه رفتیم. فردای آن روز من و مادرش به بیمارستان رفتیم و با تعجب آقای رفیعی را روی تخت دیدیم! فکر می کردیم او باید در اتاق عمل باشد. در همان زمان مادرش به من گفت: «نگاه کن انگشتهای پای ابوالفضل تکان می خورد!».
من مات و مبهوت مانده بودم. از پرستار پرسیدم که چه شده؟ پرستار ماجرا را برای ما تعریف کرد و گفت که وقتی دکتر به آقای رفیعی خبر داد پایت باید قطع شود، او ملحفه را روی سرش کشید و آن قدر گریه کرد و روضه خواند که همه متوجه او شدند. بعد از مدت کوتاهی با چند نفری از کادر بیمارستان بالای سرش رفتیم. حالت خاصی داشت. خیس عرق بود. با کمال تعجب دیدیم پای آقای رفیعی تکان می خورد، اما با این حال، یکی از پزشکان گفت که باید دوباره از پایش عکس بگیریم.
در عکس پا، هیچ نشانی از وضعیت ناجور گذشته دیده نمی شد. همه شگفت زده بودیم و دکتر او را قسم داد که بگوید چه اتفاقی افتاده، اما او حرفی نمی زد تا سرانجام او را مجبور کردند که حرف بزند. او کوتاه و مختصر گفت که «متوسل شدم به ائمه اطهار(ع) تا باز بتوانم به جبهه بروم، تا پیش حضرت زهرا(س) شرمنده نشوم. آنها هم جوابم را دادند و در عالم رؤیا به اتاقم آمدند و امر کردند که بلند شوم و راه بروم »


آنها به واسطه دفاع از ناموس و وطن با فرمان ولی امر خداوند را در جبهه ها پیدا کردند و معرفت خود را به اوج رساندند

اما ما کجا و آنان کجا!

خدا را میبینیم و انکار میکنیم!!

دائم با او ستیز میکنیم!!!

اما او خدا است و خیلی چیز ها را نمی بیند. .. ...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی